نجوای دوست داشتنی مرگ بهشت گم شده ی من 15 پارت 2

خرید بک لینک

این قسمت : کاون ماورایان «قبلا توضیح دادم چیه»

شب بود ونرسیا به همراه دو برادرش و دوستان تازه ای که پیدا کرده بودند وارد محوطه بزرگ چمن زاری شدند . لوئیس نقشه ای را در دست داشت که مدام آن را برسی میکرد و زیر و زبرش را به دنبال مکان جلسه جست و جو میکرد !

لوئیس با ناراحتی نقشه را تا کرد و گفت : نه ... انگار قسمت نیست به این جلسه بریم !

آنجل : ولی من فقط به این امید با شما همراه شدم که منو به این جلسه ببرید !

نامی : خیلی حیفه اگه این جلسه رو از دست بدیم .

نرسیا : چرا می خواین به این جلسه برین ؟

آنجل : ما جاسوسیم .

نرسیا : چی هستین ؟!

آنجل : هر چیزی رو یکبار میگن !

نامی : ما جاسوسیم ... ما اطلاعات مهمی از مدرسه ومپایرو داریم .

نرسیا : همون مدرسه معروف که محل یاد گیری اینکه چگونه یک خوناشام را تو گور کنید !

آنجل : آره خودشه

نرسیا : اوه...پس باید برید به این جلسه..تو چی پیش بینی میکنی الیور ؟

الیور : یک سقوط .

نرسیا : یک چی ؟

الیور از کنار بقیه دور شد و ناگهان زمین باز کرد و همه به داخل آن افتادند به جز الیور .

الیور با خونسردی به بقیه که در حال جیغ و داد کشیدن به داخل دالان فرو میرفتند نگاهی کرد و گفت : همیشه همین بساته !...شاید بهتر بود زود تر پیش گویی مو میگفتم .

لوئیس با سر به زمین برخورد کرد و مهره های گردنش صدای بدی داد ! نرسیا با پشت روی زمین افتاد و نامی هم صاف روی شکم او افتاد و داد نرسای به هوا رفت : الیور من با دستای خودم خفه ات میکنم .

آنجل خندان و خوشحال پایین آمد . چون او خون اشام بود خیلی راحت می توانست در این مواقع از توانایی هایش استفاده کند .

آنجل با لبخند بزرگی که بر لب داشت نزدیک نامی و نرسیا شد و گفت : پخش زمین شدید !

نرسیا : اوه !...یک دست بهم قرض میدی ؟

آنجل دستش را برای نرسیا دراز کرد و نرسیا از روی زمین بلند شد .

الیور هم سُر خورد و به داخل دالان آمد و گفت : فکر کنم بهتره از اینجا بریم بیرون .

لوئیس : آره و بهتره بی خیال جلسه ماورایان بشیم .

آنجل : چی ؟!...من باید به اون جلس برم ....جون خون اشام های انگیلیس در خطره و یا حتی کل دنیا !

صدای اون خیلی بلند بود و در چمن زار می پیچید .

سایه غریبه ای از بالا بر سرشان افتاد و صاحب صدا زمزمه کرد : زندگی ما در خطره ؟!...هوممممم باشه میتونی با من بیای خون آشام .

آنجل به بالا نگاه کرد همین طور که ابر ها از از روی ماه تابان کنار میرفتند چهره غریبه روشن و روشن تر شد .

آنجل : تو کی هستی ؟

غریبه خودش را معرفی کرد : من کاتیسا هستم ...

نرسیا : خون آشام ...

کاتیسا نیشخندی زد و گفت : من شما رو به محل اجلاس هدایت میکنم

آنجل : چه لفظ قلم حرف میزنی !

کاتیسا : بیا بالا .

آنجل شانه های نامی رو چسبید و با یک پرش بلند به بالای دالان رفت .

نامی : ما دیگه میریم ...متشکرم که ما رو تا اینجا آوردین .

لوئیس : مشکلی نیست ...خیلی بد میشه اگه خون اشاما بمیرن .

نرسیا خندید و گفت : آره سرگرمی مون از بین میرفت .

نامی و انجل بهمراه کاتیسا رفتند و الیور و لوئیس با وردی خاصی از دالان بیرون آمدند .

نرسیا : پس من چی ؟

الیور: آه ...اون وردی رو که توی مدرسه یاد گرفتی رو بخون بیا بیرون دیگه !

نرسیا : آها چی بود !؟...آها .. بالا پایین است و پایین بالاست و آنچه من میخواهم در بلاست .

***

در خانه کالاهار لویی کتاب جادوی مخصوصی که مال الیور بود را می خواند ...الیور این کتاب در حالت عادی دست ویلیام و لویی و نرسیا نمی داد پس لویی کتاب را بدون اجازه برداشته بود .

ویلیام کتاب را از دست لویی قاپید .

لویی : بدش به من !

ویلیام : بیا بگیرش ...

لویی : من اعصاب ندارماااا میگیرم میکشمت !

ویلیام: فقط بلدی حرف بزنی !

لویی : بدهههههه

ویلیام : بیا

ویلیام کتابی را که متعلق به لویی بود را از پنجره بیرون انداخت و لویی شیرجه رفت تا کتاب را از توی باغچه بردارد .

لویی با ترس گفت : چه غلطی کردی !؟....الیور خفت میکنه !

ویلیام : تورو خفه میکنه نه منو .

ویلیام : خب ..خونه مال من شد !

ویلیام باجادو مخصوصش پنجره و در های خونه را قفل کرد و لویی که متوجه شده بود که بیرون خانهگیر افتاده به پنجره ضربه زد و به ویلیام استماس میکرد که در را باز کند ... ویلیام روی مبل نشسته و پا روی پا انداخته بود و مشغول خواندن روزنامه بود .

لویی : ویلی این بیرون هوا سرده شوخی رو بزار کنار و درو باز کن .

ویلیام بی تفاوت روز نامه را ورق زد .

لویی عصبانی شد و گفت : آهای بی شعور درو باز کن !

ناگهان آسمان رد و برقی زد و آسمان اعلان کرد که میخوهد ببارد !

لویی با التماس به ویلیام گفت : ویلیام !

ویلیام دلش به حال لویی سوخت و با اشاره ای جادوی خود را باطل کرد و در خانه باز شد .

لویی : داخل آمد و گفت : اَه بزار پدر برگرده !

ویلیام از تهدید لویی نترسید و خنده ای کرد و گفت : بزار الیور برگرده...خودم تمام قضیه کتاب رو براش میگم .

لویی ترسیده بود ولی خده ای مسخره کرد و گفت : هر هر هر !...نمیشه باهات شوخی کرد .

نرسیا از در ورودی داخل ش و گفت : چرا زمینا خیسه ؟

لویی به هنگام ورود به خانه کمی خسارت زده بود !

ویلیام : کار این احمقه !(( با انگشت به لویی اشاره کرد ))

لویی : بیشترش بخاطره این احمقه (( با انگشت به ویلی اشاره کرد ))

نرسیا : جفتتون احمقید !

نرسیا از پله ها بالا رفت و گفت : کیسی من امشب شام نمی خوام ...بیدارم نکنید تا فردا !

کیسی خدمتکار خانه کالاهار کلاه و لباس های پسرونه ای را که نرسای به تن داشت از او گرفت وچشمی گفت و رفت .

ویلیام : ظاهرا خواهرمون دپرسه !

لویی : چیزی نیست فردا حالش خوب میشه ...فقظ من باید با تو تصفیه کنم !

لویی به سمت ویلیام رفت و با او گلاویز شد .

صبح روز فردا ، نرسیا رذوی تختش غلطی زد و ساعت را نگاه کرد . ساعت 8:30 صبح بود

نرسیا باخودش کلنجار میرفت که بلند شود ولی نمی توانست خودش را راضی کند .

ویلیام از زیر پله ها نام او را صدا میزد : نرسیا ؟....نرسیا...عشق من ؟...صبح شده عزیزم ؟

نرسیا زیر لب ویلیام را دشنام داد و بالشت را روی سرش گذاشت و خیلی آرام گفت : برو گم شو !

فکر میکنم حرف نرسیا به گوش ویلیام رسید که اینبار فریاد کشید : نرسیا گم شو بیا پایین !

الیور هم روی پله ها نشسته بود که گفت : آه ....فکر کنم باید بری بالا و بیدارش کنی .

لویی از اتاق خودش بیرون آمد و گفت : چتونه سر صبح نرسیا نرسیا راه انداختین ؟!

الیور : لویی داری میای سر راه ت اون کوالا رو هم بیدار کن ... من رفتم صبحانه .

الیور بلند شد و به سمت ناهار خوری رفت .

لویی رفت و بالای سر نرسیا ایستاد و با بی حوصلگی گفت : پاشو !

نرسیا با خنده گفت : نمی پاشم !

لویی : باشه .

لویی این را گفت و وردی را خواند و نرسیا معلق روی هوا ماند .

نرسیا : چکار میکنی ؟

لویی: دارم بلندت میکنم !....خودت که بلند نمیشی ....امروز یک خبریه به قول الیور !

نرسیا با به یاد آ.ردن پیش بینی دیشب الیور مثل فنر بلند شد و گفت : باشه باشه اومدم

نرسیا سریع لباس وشید و با سرعت باور نکردنی از لویی جلو زد و به پشت صندلی نشست .

الیور از قهوه جوش قهوه ای برای خودش ریخت و وقتی برگشت انتظار نداشت نرسیا را حی و حاضر ببیند گفت : چه سریع !

لوئیس : یکی از خصوصیات جادوگر خوب سحر خیزیه !

ویلیام : دم لویی گرم !...بیا نرسی

ویلیام فنجان قهوه ای را جلوی نرسیا گذاشت .

نرسیا با اعتراض گفت : منکه قهوه نمی خورم .

الیور ک اوه بعله برو براش شر بیار کیسی !

نرسیا : از شیر بدم میاد !

ویلیام : پس چی میخوای کوفت کنی ؟!

لویی : خون دلت میخواد ؟

همه برگشتند و با تعجب به لویی خیره شدن .

لویی : چیه خب ؟!.......ناسلامتی دو شبانه روز پیش خون اشاما بوده ....بعید نیست خون اشام شده باشه .

نرسیا : خواست چیزی بگوید که زنگ در به صدا در آمد .

نرسیا : بعدا بحس رو ادامه میدیم .

نرسیا بلند شد و به دم در رفت و از چشمی در بیرون را دید . باورش نمی شد که چه کسی جلوی در است !

نرسیا با تعجب گفت : چرا ؟!.....آه اول صبحی !...عجب ضد حالی !

نرسیا خودش را گرفت و آرام در را باز کرد ...

.

.

.

.

.

خب تمومه

30 تا نظر برای قسمت بعد و حدس بزنی کی پشت دره 20 تای همیشگی

عاشقان شیطانی ...

ما را در سایت عاشقان شیطانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 295 تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 11:27

صفحه بندی