
این قسمت : کاون ماورایان «قبلا توضیح دادم چیه
»
شب بود ونرسیا به همراه دو برادرش و دوستان تازه ای که پیدا کرده بودند وارد محوطه بزرگ چمن زاری شدند . لوئیس نقشه ای را در دست داشت که مدام آن را برسی میکرد و زیر و زبرش را به دنبال مکان جلسه جست و جو میکرد !
لوئیس با ناراحتی نقشه را تا کرد و گفت : نه ... انگار قسمت نیست به این جلسه بریم !
آنجل : ولی من فقط به این امید با شما همراه شدم که منو به این جلسه ببرید !
نامی : خیلی حیفه اگه این جلسه رو از دست بدیم .
نرسیا : چرا می خواین به این جلسه برین ؟
آنجل : ما جاسوسیم .
نرسیا : چی هستین ؟!
آنجل : هر چیزی رو یکبار میگن !
نامی : ما جاسوسیم ... ما اطلاعات مهمی از مدرسه ومپایرو داریم .
نرسیا : همون مدرسه معروف که محل یاد گیری اینکه چگونه یک خوناشام را تو گور کنید !
آنجل : آره خودشه 
نرسیا : اوه...پس باید برید به این جلسه..تو چی پیش بینی میکنی الیور ؟
الیور : یک سقوط .
نرسیا : یک چی ؟
الیور از کنار بقیه دور شد و ناگهان زمین باز کرد و همه به داخل آن افتادند به جز الیور .
الیور با خونسردی به بقیه که در حال جیغ و داد کشیدن به داخل دالان فرو میرفتند نگاهی کرد و گفت : همیشه همین بساته !...شاید بهتر بود زود تر پیش گویی مو میگفتم .
لوئیس با سر به زمین برخورد کرد و مهره های گردنش صدای بدی داد ! نرسیا با پشت روی زمین افتاد و نامی هم صاف روی شکم او افتاد و داد نرسای به هوا رفت : الیور من با دستای خودم خفه ات میکنم .
آنجل خندان و خوشحال پایین آمد . چون او خون اشام بود خیلی راحت می توانست در این مواقع از توانایی هایش استفاده کند .
آنجل با لبخند بزرگی که بر لب داشت نزدیک نامی و نرسیا شد و گفت : پخش زمین شدید !
نرسیا : اوه !...یک دست بهم قرض میدی ؟
آنجل دستش را برای نرسیا دراز کرد و نرسیا از روی زمین بلند شد .
الیور هم سُر خورد و به داخل دالان آمد و گفت : فکر کنم بهتره از اینجا بریم بیرون .
لوئیس : آره و بهتره بی خیال جلسه ماورایان بشیم .
آنجل : چی ؟!...من باید به اون جلس برم ....جون خون اشام های انگیلیس در خطره و یا حتی کل دنیا !
صدای اون خیلی بلند بود و در چمن زار می پیچید .
سایه غریبه ای از بالا بر سرشان افتاد و صاحب صدا زمزمه کرد : زندگی ما در خطره ؟!...هوممممم باشه میتونی با من بیای خون آشام .
آنجل به بالا نگاه کرد همین طور که ابر ها از از روی ماه تابان کنار میرفتند چهره غریبه روشن و روشن تر شد .
آنجل : تو کی هستی ؟
غریبه خودش را معرفی کرد : من کاتیسا هستم ...
نرسیا : خون آشام ...
کاتیسا نیشخندی زد و گفت : من شما رو به محل اجلاس هدایت میکنم
آنجل : چه لفظ قلم حرف میزنی !
کاتیسا : بیا بالا .
آنجل شانه های نامی رو چسبید و با یک پرش بلند به بالای دالان رفت .
نامی : ما دیگه میریم ...متشکرم که ما رو تا اینجا آوردین .
لوئیس : مشکلی نیست ...خیلی بد میشه اگه خون اشاما بمیرن .
نرسیا خندید و گفت : آره سرگرمی مون از بین میرفت .
نامی و انجل بهمراه کاتیسا رفتند و الیور و لوئیس با وردی خاصی از دالان بیرون آمدند .
نرسیا : پس من چی ؟
الیور: آه ...اون وردی رو که توی مدرسه یاد گرفتی رو بخون بیا بیرون دیگه !
نرسیا : آها چی بود !؟...آها .. بالا پایین است و پایین بالاست و آنچه من میخواهم در بلاست .
***
در خانه کالاهار لویی کتاب جادوی مخصوصی که مال الیور بود را می خواند ...الیور این کتاب در حالت عادی دست ویلیام و لویی و نرسیا نمی داد پس لویی کتاب را بدون اجازه برداشته بود .
ویلیام کتاب را از دست لویی قاپید .
لویی : بدش به من !
ویلیام : بیا بگیرش ...
لویی : من اعصاب ندارماااا میگیرم میکشمت !
ویلیام: فقط بلدی حرف بزنی !
لویی : بدهههههه
ویلیام : بیا
ویلیام کتابی را که متعلق به لویی بود را از پنجره بیرون انداخت و لویی شیرجه رفت تا کتاب را از توی باغچه بردارد .
لویی با ترس گفت : چه غلطی کردی !؟....الیور خفت میکنه !
ویلیام : تورو خفه میکنه نه منو .
ویلیام : خب ..خونه مال من شد !
ویلیام باجادو مخصوصش پنجره و در های خونه را قفل کرد و لویی که متوجه شده بود که بیرون خانهگیر افتاده به پنجره ضربه زد و به ویلیام استماس میکرد که در را باز کند ... ویلیام روی مبل نشسته و پا روی پا انداخته بود و مشغول خواندن روزنامه بود .
لویی : ویلی این بیرون هوا سرده شوخی رو بزار کنار و درو باز کن .
ویلیام بی تفاوت روز نامه را ورق زد .
لویی عصبانی شد و گفت : آهای بی شعور درو باز کن !
ناگهان آسمان رد و برقی زد و آسمان اعلان کرد که میخوهد ببارد !
لویی با التماس به ویلیام گفت : ویلیام !
ویلیام دلش به حال لویی سوخت و با اشاره ای جادوی خود را باطل کرد و در خانه باز شد .
لویی : داخل آمد و گفت : اَه بزار پدر برگرده !
ویلیام از تهدید لویی نترسید و خنده ای کرد و گفت : بزار الیور برگرده...خودم تمام قضیه کتاب رو براش میگم .
لویی ترسیده بود ولی خده ای مسخره کرد و گفت : هر هر هر !...نمیشه باهات شوخی کرد .
نرسیا از در ورودی داخل ش و گفت : چرا زمینا خیسه ؟
لویی به هنگام ورود به خانه کمی خسارت زده بود !
ویلیام : کار این احمقه !(( با انگشت به لویی اشاره کرد ))
لویی : بیشترش بخاطره این احمقه (( با انگشت به ویلی اشاره کرد ))
نرسیا : جفتتون احمقید !
نرسیا از پله ها بالا رفت و گفت : کیسی من امشب شام نمی خوام ...بیدارم نکنید تا فردا !
کیسی خدمتکار خانه کالاهار کلاه و لباس های پسرونه ای را که نرسای به تن داشت از او گرفت وچشمی گفت و رفت .
ویلیام : ظاهرا خواهرمون دپرسه !
لویی : چیزی نیست فردا حالش خوب میشه ...فقظ من باید با تو تصفیه کنم !
لویی به سمت ویلیام رفت و با او گلاویز شد .
صبح روز فردا ، نرسیا رذوی تختش غلطی زد و ساعت را نگاه کرد . ساعت 8:30 صبح بود
نرسیا باخودش کلنجار میرفت که بلند شود ولی نمی توانست خودش را راضی کند .
ویلیام از زیر پله ها نام او را صدا میزد : نرسیا ؟....نرسیا...عشق من ؟...صبح شده عزیزم ؟
نرسیا زیر لب ویلیام را دشنام داد و بالشت را روی سرش گذاشت و خیلی آرام گفت : برو گم شو !
فکر میکنم حرف نرسیا به گوش ویلیام رسید که اینبار فریاد کشید : نرسیا گم شو بیا پایین !
الیور هم روی پله ها نشسته بود که گفت : آه ....فکر کنم باید بری بالا و بیدارش کنی .
لویی از اتاق خودش بیرون آمد و گفت : چتونه سر صبح نرسیا نرسیا راه انداختین ؟!
الیور : لویی داری میای سر راه ت اون کوالا رو هم بیدار کن ... من رفتم صبحانه .
الیور بلند شد و به سمت ناهار خوری رفت .
لویی رفت و بالای سر نرسیا ایستاد و با بی حوصلگی گفت : پاشو !
نرسیا با خنده گفت : نمی پاشم !
لویی : باشه .
لویی این را گفت و وردی را خواند و نرسیا معلق روی هوا ماند .
نرسیا : چکار میکنی ؟
لویی: دارم بلندت میکنم !....خودت که بلند نمیشی ....امروز یک خبریه به قول الیور !
نرسیا با به یاد آ.ردن پیش بینی دیشب الیور مثل فنر بلند شد و گفت : باشه باشه اومدم
نرسیا سریع لباس وشید و با سرعت باور نکردنی از لویی جلو زد و به پشت صندلی نشست .
الیور از قهوه جوش قهوه ای برای خودش ریخت و وقتی برگشت انتظار نداشت نرسیا را حی و حاضر ببیند گفت : چه سریع !
لوئیس : یکی از خصوصیات جادوگر خوب سحر خیزیه !
ویلیام : دم لویی گرم !...بیا نرسی
ویلیام فنجان قهوه ای را جلوی نرسیا گذاشت .
نرسیا با اعتراض گفت : منکه قهوه نمی خورم .
الیور ک اوه بعله برو براش شر بیار کیسی !
نرسیا : از شیر بدم میاد !
ویلیام : پس چی میخوای کوفت کنی ؟!
لویی : خون دلت میخواد ؟
همه برگشتند و با تعجب به لویی خیره شدن .
لویی : چیه خب ؟!.......ناسلامتی دو شبانه روز پیش خون اشاما بوده ....بعید نیست خون اشام شده باشه .
نرسیا : خواست چیزی بگوید که زنگ در به صدا در آمد .
نرسیا : بعدا بحس رو ادامه میدیم .
نرسیا بلند شد و به دم در رفت و از چشمی در بیرون را دید . باورش نمی شد که چه کسی جلوی در است !
نرسیا با تعجب گفت : چرا ؟!.....آه اول صبحی !...عجب ضد حالی !
نرسیا خودش را گرفت و آرام در را باز کرد ...
.
.
.
.
.
خب تمومه
30 تا نظر برای قسمت بعد و حدس بزنی کی پشت دره 20 تای همیشگی 
عاشقان شیطانی ...
ما را در سایت عاشقان شیطانی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 295